مجنون
روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور می کرد.
مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت 22:41 توسط آزاده کمالی فر
|
وبلاگ دانشجویان مدیریت بازرگانی 89 دانشگاه هرمزگان